از فراموشان مباد آنکس که ما را یاد کرد
با اینکه چند دقیقه از آغاز فیلم اکران نشد، از همان صحنهٔ اول جذبش شدم. من را با خودش برد به سرزمین زیبایی که انگار سال هاست از آن فاصله گرفته ام... محو گروهبانی شدم که به دست پیرمردی دستبند زده و او را ازمیان این کوچههای تاریک و سرد، از جلوی حجرهها و دکهها به دنبال خود میکشاند. وقتی گروهبان ( امین حیایی) از گرم شدن با آتشی که در یک پیت حلبی روشن شده نا امید میشود، به اصرار پیرمرد ( عزّت الله انتظامی ) که حاضر نیست شب را تا صبح در خیابان به سر کند، به مهمان خانهٔ قدیمی سید ( زنده یاد خسرو شکیبایی) میروند. فیلم، داستان به صبح رسیدن این شب زمستانی است و داستان این ۳ نفر که چطور سرنوشتشان تا صبح فردا به هم گره میخورد. گروهبان وظیفه شناس آرزوی داماد شدن دارد و هزار و یک امید برای آینده و ترس از اینکه مبادا مسٔولیتش به خوبی به انجام نرسد. تمام هدفش تحویل پیرمرد خلافکار به پایگاه نیروی انتظامی در صبح فردا است.پیرمردی که دکترش میخوانند. پیرمردی که سالهای زندگیاش را در بند بوده و در زندان طبابت کردن آموخته، طبابت، بی مدرک پزشکی! با وجود حبس کشیدنهای بسیار عادتش شده که از قانون بگریزد، هنوز زیر بار نمیرود و به دنبال فرصتیست تا فرار کند. دلم برای این تبهکار متقلب پر می کشد. وقتی گروهبان مراعات سنش را نمی کند و گاهی حتی احترامش را میشکند.... دیالوگهای فیلم را دوست دارم. لحن رک و راحت دکتر که با دنیا دیدگی اش همراه است و کلام ساده و جوانانه گروهبان که همراه با تندی و بدبینی است ، به دلم مینشیند. دکتر دلتنگ مادرش است و غمگین از این که دل پیرزن را شکسته وقتی به او گفته در مشهد است، که بدون او به مشهد آمده و هیچ گاه مادرش را به پابوس امام رضا (ع) نبرده و به آرزوی دیرینش نرسانده است. میخواهد هر طور شده آخرین خواستهٔ مادر را بر آورد و به نیابت از او امام رضا را زیارت کند. سربازی که حتی در چهار دیواری مهمان خانه سید هم احساس نا امنی میکند و هر لحظه در هراس است که مبادا مجرم از چنگش بگریزد، هرگز حاضر نیست پیرمرد را با خود به ازدحام حرم ببرد. نیمههای شب گروهبان از دل درد به خود میپیچد و دکتر و سید به ناچار او را با خود به درمانگاه محل میبرند. وقتی که گروهبان بد اقبال به زیر سرم میرود،تن به سپردن این بار سنگین به سید می دهد. سادگی و صمیمیت فیلم به دل مینشیند. صمیمیت سید، پیرمرد فرتوتی که زیر بار مشکلات شکسته است و تاوان گذشتههای نه چندان پاک خود را پس میدهد و به قول خودش گردنش پیش هر کس و نا کسی خم شده است... به خاطر همین گذشته است شاید ، که او بیش از هرکس دکتر را میفهمد و به او اطمینان میکند. و سادگی پیرزنی دهاتی که شوهرش در همان درمانگاه بستری است... و چه صمیمانه درد دل میکند : "ای کاش کسی بود که مرا به زیارت ببرد" اعتماد سید به دکتر خیلی بر دلم مینشیند وقتی دستبند را از دستان در بند این پیر میگشاید که برو زیارت کن ، این مادر را هم به خاطر صوابش به پا بوس ببر و برگرد ! و زود برگرد! انتظار دارم که پیرمرد از اعتمادی که به او شده سو استفاده نکند. اما بر خلاف انتظارم کارگردن این کلیشهٔ همیشگی را دنبال نمیکند. این به نظرم نقطهٔ قوت فیلم است. دکتر به سید ساده دل خیانت میکند و پیرزن بی پناه را به گمشدههای حرم میسپارد و مهم نیست برایش که چه بر سر گروهبان بیاید. تعلیق صحنهٔ حرم امام خیلی زیاد است و سرعت فیلم را کند میکند و شاید بیننده را خسته! زیباترین صحنهٔ فیلم از نظر من صحنهٔ آخر است. صحنهٔ گره خوردن نگاه دکتر و گروهبان. وقتی دکتر خبر دار میشود که مادرش از دست رفته بی پناه و تنها بر سکویی مینشیند . درماندگی از نگاه خیرهاش به صحن حرم میبارد و چه هنرمندانه نقش آفرینی میکند عزّت الله انتظامی... به حرم بر میگردد... گروهبان و سید را میبیند، نه فرار میکند نه جلو میرود. فقط یک نگاه. نگاهی که قلب را به درد میآورد پ.ن۱: روح استاد شکیبایی شاد... پ.ن۲: شب رو ببینید پ.ن۳: برای نظر دادن به پست پایین مراجعه کنید امضای ارغنونی: ایام عزت شما پایدار باشه...یا حق و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی بهتر است بالاتر را نگاه نکنی زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح خدا چندان کاری به کارَت ندارد اجازه می دهد که عاشقی کنی تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . . اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی خدا با تو سختگیرتر می شود هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر بیشتر باید از خدا بترسی زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند پشت سر هرمعشوقی ،خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری خدا هم گامی در غیرت برمی دارد تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد معشوقت ، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است ناامیدی ازاینجا و آنجا ناامیدی از این کس و آن کس ناامیدی از این چیز و آن چیز تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت حتی قطره ای هم هدر نرفته است خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای پس به پاس این ؛ قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر راستی : اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است! "عرفان نظرآهاری" پ.ن : یاحق چه آسان عشق را به چیزی نمی گیرند... آن را به هر قیمتی می فروشند... آن را به هیچ کس ارج نمی دهند... چه بگویم؟چه پست مردمی هستند! دوست داشتن را جنایت می شمارند! کینه مجاز است!چاپلوسی مجاز است!نوکری مجاز است! دزدی و دروغ رایج است! پول پرستی زشت نیست! هوس بازیها و عیاشی های کثیف و متعفن معمول و آزاد است! حق کشی آزاد است! پستی و ذبونی و ذلت و تقلب! و تظاهر و دشمنی و چرب زبانی و مصلحت اندیشی آزاد است...مشروع است!!! اما عشق را کسی نمی بخشد.... دوست داشتن را کسی تحمل نمی کند...!!! "استاد دکتر علی شریعتی" پ.ن۱: آنها از فکر تو می ترسند!!!! پ.ن۲: الان دیگه به همه میگن استاد...کسایی که حتی ادبیات صحبت کردن با دانشجو و یا کسی که داره ازش چیزی یاد میگیره رو بلد نیس....تعداد اساتید واقعی شاید به اندازه انگشتهای دست باشه تو این دوره زمونه....ولی علی شریعتی واقعا استاد بود و لیاقت لقب استاد رو داشت. استاد عزیز کاش بودی...الان هم با حرفات هستی ولی کاش میشد با تو ساعتها حرف زد....! امضای ارغنونی: ایام عزت شما پایدار باشه...یا حق کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود و دلم پیش کسی غیر خداوند نبود آتشی بودی و هر وقت تو را می دیدم مثل اسپند دلم جای خودش بند نبود مثل یک غنچه که از چیده شدن می ترسید خیره بودم به تو و جرات لبخند نبود هر چه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم کم نشد فاصله...تقصیر تو هرچند نبود شدم از "درس" گریزان و به "عشقت" مشغول بین این دو چه کنم نقطه ی پیوند نبود مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت جای آنها که به دنبال تو بودند نبود بعد از آن هر که تو را دید رقیبم شد و بعد اتفاقی که رقم خورد خوشایند نبود آه ای تابلوی تازه به سرقت رفته! کاش نقاش تو این قدر هنرمند نبود شاعر محترم : کاظم بهمنی پ.ن: نطرت چیه؟؟؟؟ امضای ارغنونی: ایام عزتتون پایدار باشه...یا حق روز نظافت... تو هم جانمازت را بیاور آب بکشیم...!!!! پ.ن۱ : چیزی ندارم بگم...گفتنی ها رو شما بگین پ.ن ۲: انسااااااااااانم آرزوست...ولی آدم چیزایی می بینه که مجبور میشه این آرزو رو با خودش به گور ببره...افسووووس پ.ن ۳: تو هجوم این همه حرف هر جوابی یه سقوطه....تو بگو هر چی که میخوای....من که سنگرم سکوته. امضای ارغنونی: ایام عزتتون پایدار باشه....یا حق دیوارها صف می کشند..... پیشکش تماشای لحظه ی قشنگ عظیمت پنجره ها دست تکان می دهند و من در انتهای کوچه آن سوی دیوار یاد تو را با صدایم نقاشی می کنم..... از سلامت تا به سلامت. پ.ن ۱: جز تو کی میتونه عزیز من باشه پ.ن ۲: هرچه می خواهد دلت تنگت بوووووووگوووووووووووووی پ.ن ۳:همونطور که خیلی ها میدونن ما یه رادیو راه انداختیم ولی همه ی تلاشمون اینه که حرفه ای و جدی باشیم پس همین جا از بچه های رادیویی و غیر رادیویی (!) و کلا از همه ی اونایی که به رادیو علاقه دارن دعوت میکنم که به رادیوآفلاین که لینکش توی آدرسهای گوشه ی وبلاگم هست سر بزنن و آیتم کامنت خونی ۲ رو با صدای من و شهرزاد گوش کنن و نظرشون رو هم بگن...خیلی خیلی خوشحال میشم امضای ارغنونی : ایام عزتتون پایدار باشه....یا حق که خدا با من است..... که فرشته ها برایم دعا می کنند.... که قاصدکی در راه است.... که فردا منتظرم می ماند.... که من راه رفتن می دانم و دویدن و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.... اگر روزی دلم گرفت یادم باشد که خدای من اینجاست.... همین نزدیکی ها.... و من تنها نیستم. پ.ن ۱: خیلی دلتنگم و دل گرفته....نمیدونم شاید واسه شما هم پیش اومده یاشه...ولی این دلتنگی من با دفعه های قبل خییییللیییییی فرق داره....تا حالا اینجوری نبودم....هم شیرینه هم تلخ....نمیدونم....ولی اینو میدونم که خیلی سخته...خیلی!!! پ.ن ۲: شما رفقای گل خودم اگه خواستین از دلتنگیاتون بگین.... پ.ن ۳: نماز روزه های همه ی شما دوستای خوبم قبول باشه...سر سفره های سحر و افطار منم دعا کنید امضای ارغنونی : ایام عزتتون پایدار باشه....یا حق تمام کلمات سلام شدند که هستی بعد از وجودت سایه اش کمرنگ شد... تمام کلمات سلام شدند که دیگر بعد از تو وجود و حضور پنهان شد.... یا اباصالح المهدی چه سخت است از شما نوشتن....از شما که حجت خدا بر روی زمین هستی...از شما که که اگر نبودی بی شک زمین اهل خویش را در خود می بلعید...از شما که وارث تمام پهلوهای به ظلم شکسته اید....از شما که وارث تمام دردهای مظلومانی....از شما که وارث تیغ ذوالفقاری.... شرم سارم از اینکه نمی شناسمتان...... شرم ساریم از اینکه نمی شناسیمتان..... نمی دانم چرا به جمله ها و سر گذشت ها که می رسیم شوقی عظیم ما را فرا می گیرد و با آب و تاب فراوان درباره شان حرف می زنیم اما وقتی به شما می رسیم زبانمان به کاممان می چسبد و یادمان می رود که حلوا حلوایتان کنیم و به شما افتخار نماییم..... ما شما را داریم.... ما شما را از دیگران طلب نخواهیم کرد چرا که از آن مایی.... حتی از آن ما هم نیستی که از آن همه مردم کره زمین هستی.... همه آنها که شما و پدرانتان و فرزندانتان را نشناختند و گم کرده اند.... آقای بخشنده ی من.... آقای گوشه نشین من در یک شهر نه چندان شلوغ... من خوب می دانم که انگشت نمای فرشتگانی و فرزندی تکرار نشدنی..... ای ستاره ی گمنام من.... اهل بخششی...به من قلبی عاشق ببخش تا دوستت داشته باشم و قلبی بزرگ که مجذوب باطن ملکوتی شما باشم..... آقای ندیده ام کاش می دانستی عمق بی شما هیچ بودنمان را... ما شیعیان اهل انتظاریم...راهمان باز است...او می آید... او می آید....... تولد امام زمان (عج) بر همگان مبارک و مهنا باشه پ.ن ۱ : جشنهای زیادی توی این روزا برگزار میشه و خیلی جاها هزینه های گزافی خرج میشه...ای کاش نگاهمون جور دیگه ای بود....نمیگم جشن نگیریم ولی با نصف پول یکی از این جشنها چه کارا که نمیشه کرد...میشه دست یه خانواده ی کم دست رو گرفت و خیلی کارهایی که خود امام زمان هم راضی تر هستن به انجام اون کارها تا چیزای دیگه.... پ.ن ۲ : خلاصه این نظر من بود....شاید خیلی ها مخالف باشن شاید هم مثل من فکر کنن...به هر حال خوشحال میشم شما رفقای گلم هم نظرتون رو بگین... امضای ارغنونی : ایام عزتتون پایدار باشه....یا حق خوبین؟خوشین؟سلامتین؟ امروز راس ساعت ده و سی دقیقه امتحان آخرمو دادممممم و .... آخییییییییییییییشششش........ اصولندن(!) ایشالا فردا از تهران روانه خانه میشومممم(آخر جمله ادبی بووود اینقده دلم واسه ولو شدن تو خونه تنگ شده که نگو فقط یه چیزی شده لپ تاپم ترکیده ولی زودی درستش میکنم و میام دوباااااااااااره تابستونتون بستنی ایییییییییییی خوش بگذره به همه تون پ.ن : دعا کنید لپ تاپم زودی درست شه... امضای ارغنونی : ایام عزتتون پایدار باشه......یا حق شهر بدون مرد، شهر درده قربون شكل ماه هرچي مرده قربون اون مرداي دلشكسته قربون اون دستاي پينهبسته مرداي ده، مرداي كاه و گندم مرداي ده، مرداي خوان هشتم مرداي پشت كوه، مثل خورشيد تودلشون هزار جام جمشيد مرداي سوخته زير هرم آفتاب مرداي ناب و كمنظير و كمياب كيسه چپقها به پرشالشون لشكر بچهها به دنبالشون بيل و كلنگشون هميشه براق قليونشون به راه، دماغشون چاق صبح سحر پا ميشن از رختخواب يكسره روپان تا غروب آفتاب چارتاي رستمن به قدوقامت هيكلشون توپ، تنشون سلامت نبوده غيرگرده گلاشون غبار اگر نشسته روكلاشون كلامشون دعا، دعاشون روا سلام و نون و عشقشون بيريا **** مرداي نازدار، مرد شهرن با خودشون هم اين قبيله قهرن مرداي اخم و طعنه بيدليل مرداي سرشكسته زن ذليل مرداي دكتراي حل جدول مرداي نقنقوي لوس تنبل لعنت و نفرين ميكنند به جاده اگر برن چار تا قدم پياده مرداي خواب تو ساعت اداري تازه دو ساعتم اضافهكاري توي رگاشون ميكشه تنوره تريگليسيريد و قند و اوره انگار آتيش گرفته ترمههاشون هميشه تو همه سگرمههاشون به زيردست، ترشي و عبوسي به منشي اداره چاپلوسي براي جستن از مظان شك ها دايرهالمعارف كلك ها بچه به دنيا ميآرن با نذور اغلبشون يه دونه اون هم به زور پيش هم از عاطفه دم ميزنن پشت سر اما واسه هم ميزنن اينجا فقط مهم مقام و پسته مرداي شهري كارشون درسته ! شاعر محترم:ابوالفضل زرویی نصراباد پ.ن۱ : از آقایان محترمی که این پست رو میخونن تقاضامندم.........بهشون برنخوره دیگه پ.ن۲ : این پست رو که گذاشتم یاد برنامه یه سبد ترانه که بامداد دوشنبه ها ساعت ۱۲ تا ۲ از رادیو جوان پخش میشد افتادم...یادش بخیر اون وفتا آقای پورمحمودی این شعرو تو برنامه میخوند
سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۰،سینما بهمن سالن یک،سانس ۱۲:۳۰![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من به این اصل معتقدم که نتیجه مهم نیست....مهم وظیفه بود که تا جایی که میتونستیم(
) انجام دادیم![]()
)![]()
![]()
![]()
یعنی فعلا غیر قابل استفاده س![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



